به نام خدا
نمی توان فهمید که چقدر تلخ است دل سپردن به دنیا و آدم های فانی .
همیشه به خاطر اینکه حاکم فاصله ها ، تردید و غرور است ، عذاب خواهند کشید این آدم ها . صدای های و هوی خنده ها چقدر آسان به گوش می رسد ، اما هیچ کس صدای هق هق گریه را نمی شنود ؛ گریه ای که در همین نزدیکی هاست .
سهم ما این نیست که در کنجی نشسته و گاهی به یاد هم باشیم .
ما فقط برای خود نیستیم ، تنها برای خود زندگی نمی کنیم که این چنین نا امیدانه به از دست رفتن لحظه ها می نگریم .
در پس این لحظه های مه آلود باید در پی راهی هم باشیم ؛
یاری من ، به تو امید توست و
یاری تو ، به من امید من است .
بواسطه هوای برفی و سرد بیرون ، نمی توانیم بگوییم که قلبمان یخ زده است . کسی نمی تواند ذهن و افکار ما را تغییر دهد ، فکرها و عقیده ما همان است که در سر می پرورانیم و ما چه در هوای سرد و برفی و چه در هوای گرم و آفتابی همانیم که هستیم و ما هیچ گاه فراموش نمی کنیم که می خواهیم قلبمان را به خداوند پیوند دهیم . فرقی نمی کند که حاکم سرزمین ما کیست !
من اگر بدانم که نمی توانم بفهمانم انچه را که می گویم ، سکوت خواهم کرد و هیچ گاه دیگر لب به سخن نخواهم گشود و من این را نخواهم فهمید جز با خواندن نظرات شما .
منتظر نظرات شما هستم . ممنون
تقدیم به دوستانم – حسن زاده